پنجشنبه سی ام آذر 1385
چند بیت شعر از بی وفایی
چند تا بيت شعر كه از اين ور و اونور پيدا كردم.
* ياران اين زمانه مثل گل انارند
رنگي به چهره دارند اما وفا ندارند
* رنگ حناست بر كف پاي مباركت
يا خون عاشقي كه پامال كرده اي
* مرا نصيب غم آمد به شادي همه عالم
چرا كه از همه عالم محبت تو گزيدم
ادامه مطلب
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:4 توسط : آلبالو
سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385
دلایلی که باعث میشود تو زنی را دوست داشته باشی
چتر حمایت او را احساس می کنی..................... .زمانی که خواهر توست.....
گرمای محبت او را احساس می کنی...............زمانی که دوست توست.....
هیجان و عشق او را احساس می کنی...............زمانی که عاشق توست.....
از خود گذشتگی او را احساس می کنی...........زمانی که همسر توست.....
پرستش وایثار او را احساس می کنی..............زمانی که مادر توست.....
دعای خیر او را احساس می کنی............. زمانی که مادر بزرگ توست.....
وباز هنوز او استقامت دارد..................
قلب او بسیارظریف و شکننده است....
بسیار شوخ وشیطان............
بسیار فریبا............
ادامه مطلب
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 21:44 توسط : آلبالو
سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385
گیر دادن
بابا گير داد به شلوارم ومانتوم كه چرا كوتاهه.البته خودش بهم نگفت .به مامان پيغام داده بود كه اين چه وضعيه؟ من هم امشب رفتم سه متر پارچه خريدم كه مانتو شلوار بلند بدوزم .الان كه دارم كيف مي دوزم فكر كنم تا هفته ديگه بتونم بدوزم.
ادامه مطلب
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 21:39 توسط : آلبالو
سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385
نزدیک بود حراستی بشم
دو روز قبل از انتخابات يكي از اين پسرهاي كه همكلاسي دوستامه و كانديد شده بود بهم گفت برو دانشگاهتون براي من تبليغات كن.
گفتم بابا ما رو چه به تبليغات اون هم براي تو. اون هم انقدر اصرار كرد كه من و اون دوستم كه همكلاسيشه رفتيم دانشگاه ما.
جلوي در گير دادند كه اين نمي تونه بياد تو . چون دانشجوي ما نيست. بعد از كلي خواهش قرار شد من كارت دانشجوييمو بذارم و دوستم بياد تو دانشگاه. ولي چون كارت من فتوكپي رنگي بود يارو بهم گير داد كه بايد حراستي بشي. گفتم آقا به خدا من دارم فارغ التحصيل مي شم كارت اصليم آموزش كله. اونجا هم بعد از كلي التماس كه تو رو خدا ما رو حراستي نكن گواهينامه گرو گذاشتم و رفتيم داخل دانشگاه.
به دوستم گفتم اگه حراستي مي شدم كه حال اون پسره رو جا مي آوردم.
اين همه من بدبختي كشيدم پسره راي نياورد.
ادامه مطلب
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:55 توسط : آلبالو
سه شنبه بیست و یکم آذر 1385
به خدا سرم شولوغه
سلام به همه بروبچز
يه سلام طولاني بعد از يه مدت طولاني.
انقدر دلم براتون تنگ شده بود ولي به خدا وقت ندارم. كلاس هم نمي ذارم. واقعا وقت ندارم.
صبح ها مي رم سر كار بعدازظهرها هم ميرم دانشگاه درس مي دم بعضي روزها هم مي رم به يه بچه رياضي ياد مي دم اوقات بيكاري هم اگر مي موند بايد خياطي مي كردم و واسه خودم و خواهر جان كاپشن بدوزم.
فكر نكنيد با مدرك كارداني استاد دانشگاه شدم ها . نه بابا.
مي رم يه نرم افزار به بچه هاي ترم پاييني آموزش مي دم.
الان هم براي ثبت نام مجدد كنكور اومدم كه به وبلاگ هم سر زدم.
ممنون از همه اونايي كه تنهام نذاشتند.
اگر نرسيدم بهتون سر بزنم منو ببخشيد. بالاخره يه روز وقت مي ذارم و به همه سر مي زنم.
قربون همتون.
ادامه مطلب
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 21:39 توسط : آلبالو